کتاب ” بال آتش بال خون” بر اساس زندگینامه سرلشکر خلبان شهید عباس دوران توسط نشر آجا روانه بازار کتاب شد
کتاب ” بال آتش بال خون” با نگاهی بر زندگی سرلشکر خلبان شهید عباس دوران، به همت سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی منتشر شد.
در قسمتی از کتاب عنوان شده است:” آفتاب در پشت سر بود و صدای آشنای فارسی و بعد انگلیسی مأمور برج مراقبت که رمزها را اعلام می کرد. درجه بنزین رو به اتمام بود و جای خالی بمب ها روی نشانگر که علا یم تخلیه و سبکباری جنگنده را اعلام می کرد و خستگی شانه ها و حتی پاهای پلاتین دار که در اضطراب بالا و پایین شدن فشار داخل اتاقک، درد می کردند؛ اما هر چه که بود، دیگر ناامیدی نبود؛ فَرحِ بعد از یک عملیات خوب بود؛ حتی درد شانه تسکین پیدا می کرد و دردِ پاهای یک عمر ناخسته از تلاش و کار … مکالمه بین او و برج انجام شد؛ حتی صدای تکبیر افراد داخل برج را شنید و بعد ، سکوت چند ثانیه ای تا چند متری زمین بر او نشست. پاهای جنگنده همچون پاهای او نبودند؛ شاید حتی خسته هم نبودند؛ پس سوزِ موتور را خاموش و زیر پا را نگاه کرد. مار سیاه آسفالتِ باند، تا آن ته ته ها ادامه داشت؛ جایی که دیگر بیابان محض و بی رحم غفلت بود؛ جایی در امتداد درندشتِ صحاری… دکمه های مربوط به فرود را زد و از سر تفنن، نگاهی به پایین کرد تا نیمه اولیه هاشور خورد ه باند و دکل های چراغ راهنماها را طی کرد و پای جنگنده را سرانجام روی آسفالت نشاند. چتر عقب را زد و جنگنده تا دو کیلومتری، با سرعت به جلو کشیده شد. خدایا چه می دید؟ چرا پیش از این ندیده بود؟ زنی با چادر سفید چادر نماز یعنی در حاشیه خاکی باند، با بچه ای در بغل ایستاده بود. با خودش فکر کرد چه چهره دلنشینی. زنی با بچه ای در بغل؛ اما او که بچه نداشت؛ زن نداشت؛ اگر داشت، چهل روز خدا، خبری از او می گرفت. در آن وادی ها و شهرهایی که از او دور بودند و دیگر حتی چهره ای از آنها نیز نزد او نبود. دقت کرد. نه، اشتباه نمی کرد. زنی بود با چهره ای سفید در چادری با نقش های گلِ سوسن ریز … یعنی اشتباه نمی کرد؟ اگر اشتباه می کرد، چگونه می توانست از آن فاصله، آن ریزترین اجزای صورت زن و حتی طرح چادرش را ببیند؟ یک لحظه به صرافت افتاد که از برج مراقبت بپرسد. باد چادر زن را به بازی گرفته بود. خدایا! آیا حقیقت داشت؟ یعنی زن او بود؟ نرگس؟!”
گفتنی است این کتاب در قالب رمان و به قلم به مصطفی جمشیدی و با تیراژ ۳ هزار نسخه توسط نشر آجا به چاپ رسید.

عباس دوران در سال 1329 در شهر شيراز ديده به جهان گشود. وى پس از اخذ ديپلم در سال 1351 وارد دانشكده خلبانى نيروى هوايى ارتش شد و پس از طى نمودن دوره مقدماتى در ايران براى ادامه تحصيل و دوره تكميلى به آمريكا اعزام گرديد وى پس از اخذ نشان و گواهينامه خلبانى به ايران بازگشت. هنگامى كه جنگ تحميلى در تاريخ 1359.6.31 آغاز شد وى در پست افسر خلبان شكارى و معاونت عملياتى فرماندهى پايگاه سوم شكارى (شهيد نوژه) انجام وظيفه مىكرد. او در طول جنگ بيش از يكصد و بيست پرواز جنگى داشت.
وى بارها مىگفت اگر هواپيما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مى آيم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.
آیین آغاز عملیات اجرایی ساخت بیمارستان 64 تختخوابی پایگاه هوایی شهید دوران شیراز برگزار مي شود.
در این آیین که مقامات ... 
من خیلی تحت تاثیر این موضوع قرار گرفتم که یه نفر بتونه زنده بمونه ولی نخواد از این بگذریم اینو هممون می دونیم که در حق این شهید بسیار کم لطفی شده و از این شهید زیاد صحبت نمیشه
من ,واقعا به مقام این شهید حسودی میکنم ولی نمیدونم چرا از شهد زیاد صحبت نمیشه
سه دهه گذشت یاد و خاطره ی عباس فراموش نشد و ایمان داریم که اگر سه هزار دهه هم بگذرد یاد عباس فراموش نمی شود ومن برای احترامی که به این شهید قائلم د میخواهم در روز های عید به زادگاه پاک او که حماسه آفرین است بروم و مزارش را زیارت کنم